تو آمدی و زندگی رنگ و بوی بهشت گرفت
سلام زیبای مادر این پست رو با تاخیر بسیار زیاد دارم می نویسم. دخترم الان شما ۴ ماهه که پا رو چشمای من و بابا گذاشتی و بهترین روزها و ثانیه ها رو برامون رقم زدی. نازنینم من و شما روزهای زیبا و دوست داشتنی زیادی رو تو دوران بارداری پشت سر گذاشتیم تا ۷ ماه واقعا بی دردسر بود بعد از ۷ ماههم عالی بود فقط من دچار فشار بارداری شدم و خیز بدی پیدا کردم ورم من رو شما هم تاثیر گذاشت و با وزن بالایی به دنیا اومدی تقریبا ۵ کیلو و ۵۰۰ . البته همش وزن کاذب بود. مامانی من به خاطر فشار بالا ۴ روز بستری بودم و شما تو این مدت شیر من و نخوردی واسه ی همین زردیت رفت بالا. تقریبا ۱۸ شد و ما بلافاصله رسوندیمت بیمارستان و تقریبا یه هفته بستری بودی. انقدر ناز و ...
نویسنده :
مامان فاطمه
12:22
ماه نهم
سلام عزیزم! دلسا جان ما وارد ماه نهم شدیم و من دارم تجربیات جدیدی از بارداری رو درک می کنم. مامانی از دو سه روز قبل یهو دردای شدیدی به سراغم اومدن. حسابی چاق شدم، تقریبا به مرز 95 کیلو رسیدم و احساس می کنم دارم منفجر می شم. قیافم کلی خنده دار شده. نشستن و پا شدن که دیگه نگو. شما خانم طلا ماشالا هزار ماشالا بزرگ شدین و من کاملا حجمی که در درونم یهو شکل گرفته رو حس می کنم. این روزا جابه جا شدن برام دردناک شده اما عزیزم نه از اون دردا که فکر می کنی نه مثل درد سوزن یا سردرد یا از این جور چیزا نه عزیزم. یه درد شیرین و دوست داشتنی، یه درد پر از عشق، یه دردی که فقط باید زن باشی و همچنین مادر، بفهمی چقدر لذت بخشه. من که خدا رو هزار بار شکر می...
نویسنده :
مامان فاطمه
0:12
آخرین سونوگرافی
سلام پیام آور عشق و آرامش، سلام دلسای بی نظیر ما. عزیزم ! امروز آخرین سونوگرافی برای ماه نهم انجام شد. بالاخره روزهای ملاقات از پشت صفحه ی مانیتور به پایان رسید و ایشالا خیلی زود تو آغوش هم دیدار ها تازه می کنیم. عزیز مادر! دیروز یه سری آزمایش های مخصوص این ماه رو هم انجام دادم. امروز باید جوابش بیاد. ساعت یازده و نیم رفتیم برای سونو. خاله نسیم هم مثل همیشه با اشتیاق و ذوق فراوون همراهم بود. ایشالا یه روزی بتونم براش همین کارا رو جبران کنم. بالاخره نوبتمون شد و من که تقریبا خیلی وقت بود سونو انجام نداده بودم با کمی هیجان روی تخت دراز کشیدم. دکتر اومد و شروع به بررسی کرد و حسابی شما خانم طلا رو سانت زد . خانمم شما از نظر دک...
نویسنده :
مامان فاطمه
16:20
آغاز هفته ی سی و دو
سلام عشقم، سلام معجزه ی زندگیم! عزیز دلم! امروز من و شما وارد سی و دومین هفته از مسیر پرپیچ و خم اما زیبا و دوست داشتنی بارداری شدیم. آره مامانی، شما یه هفته ی دیگه به زمینی شدنت نزدیک تر شدی. مسافر کوچولوی من! دیگه برای اومدنت لحظه شماری می کنم. عزیز دلم! این روزا خیلی سخت و کند می گذره. روزهای تابستون انگار اصلا نمی خواد تموم بشه. هوا حسابی گرمه و من یا به کولر چسبیدم یا به پنکه. البته در خیلی از موارد از هر دو کمک می گیرم. این روزا کمتر می تونم به وبلاگ سر بزنم نشستن هم یه جورایی برام سخت شده. قربونت بشم کی جز خدا می دونه من و تو داریم چه تلاشی برای بالا رفتن از این چند پله ی باقیمونده می کنیم. عزیز نازنینم! خسته نشو مطمئنم اون بالا...
نویسنده :
مامان فاطمه
17:38
حرف دل
آغاز هفته ی سی و یک
سلام طلا خانم! دخملی مامان، امروز وارد هفته ی سی و یک از دوره جنینی خودش شده. خیلی زود گذشت مامانی. سی هفته عاشقی و دلدادگی، سی هفته با هم نفس کشیدن، با هم خندیدن، با هم خوابیدن و از یک قلب و یک خون و یک ریه، حیات گرفتن، کم معجزه ای نبود. مامانی! هنوز چند هفته ای در راه داریم هنوز با یه طناب زیبای عاشقی به نام بند ناف جونمون به جون هم بستست تا روزی که بیای و خودت بشی جونم، خنده هات بشه حاصل عمرم، خوشبختیت بشه میوه ی زندگی من و بابایی. عزیز مادر! چند تا عکس از چند تا لباست و وسایل سیسمونیت و با وایبر فرستادیم برای عزیز و پدرجون خیلی خوشحال شدن. امروز زنعمو فائقه ی عزیز، زنگ زد و می گفت چند تا از لباسا رو دیده و کلی دلش غنج زده واس...
نویسنده :
مامان فاطمه
12:31




