آغاز هفته ی سی و یک
سلام طلا خانم! دخملی مامان، امروز وارد هفته ی سی و یک از دوره جنینی خودش شده. خیلی زود گذشت مامانی. سی هفته عاشقی و دلدادگی، سی هفته با هم نفس کشیدن، با هم خندیدن، با هم خوابیدن و از یک قلب و یک خون و یک ریه، حیات گرفتن، کم معجزه ای نبود. مامانی! هنوز چند هفته ای در راه داریم هنوز با یه طناب زیبای عاشقی به نام بند ناف جونمون به جون هم بستست تا روزی که بیای و خودت بشی جونم، خنده هات بشه حاصل عمرم، خوشبختیت بشه میوه ی زندگی من و بابایی.
عزیز مادر! چند تا عکس از چند تا لباست و وسایل سیسمونیت و با وایبر فرستادیم برای عزیز و پدرجون خیلی خوشحال شدن. امروز زنعمو فائقه ی عزیز، زنگ زد و می گفت چند تا از لباسا رو دیده و کلی دلش غنج زده واسه تو . می گفت هنوز نیومده دل همه رو بردی. آخه مامانی شما اولین دختر تو بچه ها و نوه ها هستی که تو خونه ی پدرجون داره به دنیا میاد. مامانی شما یه پسر عموی ناز هم داری به اسم نیکان. مطمئنم وقتی بیای هم بازی های خوبی برای هم می شین. یه پسرعموی مهربون و آروم. نیکان عزیز پارسال 14 خرداد قدم های نازشو گذاشت روی چشمهای ما و اومد به این دنیا. امسال هممون تولدش دعوت بودیم اما من به خاطر شما شیطونک خانم نتونستم برم. ایشالا سال دیگه من و شما و بابایی با هم می ریم تولد نیکان جون و از خجالتش در میایم. خانمی چند تا عکس قشنگ از نیکان جون دارم که سر فرصت می ذارم تو وبلاگت، تا نیکان عزیز هم همیشه جزء خاطرات قشنگ زندگیت باشه. انشاءا... .
مامانی شمارش معکوس شروع شده و من منتظرم تیر ماه به پایان برسه و مرداد زیبا پشت بندش بدوئه و برسیم به شهریور عزیز. شهریوری که از وقتی شنیدم ماه تولد تمام هستیم هست شده بهترین ماه سال. حتی از فروردینم که ماه تولد من و باباییه بهتر و عزیز تر. خانمی از خدا می خوام سالم بیای تو بغل من و بابایی و روزهای عاشقی جدیدی رو تا صد سال دیگه در کنار هم و در آغوش هم داشته باشیم. مامانی ما عاشقتیم عشقی که وصفش تو تمام صفحات وبلاگ های دنیا هم نمی گنجه.
نفسم، هستیم، زندگیم، عمرم، تمام دنیام صحیح و سالم بیا تو بغلم.
























































آغاز هفته ی سی و یک 











