دلسا جوندلسا جون، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 18 روز سن داره

دلسا دختر رویاهای مامان و بابا

اولین ارتباط فیزیکی

1393/2/31 22:56
نویسنده : مامان فاطمه
314 بازدید
اشتراک گذاری

سلام زیبای من. جانک من، عشق من، امید من، همه چیه من... . مدت ها بود دنیال یه نشونه عمومی برای لمس حضورت تو وجودم بودم. کم کم داشتم نگران می شدم. آخه همه در مورد اینکه دیگه الان باااااااااااااااااااااید لگداشو حس کنی حرف می زدن و من در پی جستجوی اولین لگدای عزیز دلم، اندر خم یه کوچه مونده بودم. بارها و بارها از دکترم پرسیده بودم و دکترم طبق معمول با همون آرامش همیشگی جواب می داد هنوز زوده اینا کاملا طبیعیه. خلاصه روزی هم که برای سونو رفتم بازم سوالم و مطرح کردم و دکتر سونوگرافی بهم نشون داد که شما خانم طلا حسابی ورجه وورجه می کنی و گفت که چون ضخامت شکمم زیاده و ماشالا هر چی دارم چربی!!!!! حرکات شما رو احساس نمی کنم. بلللللللللللللللله خانمی، اینجوریاست.

خدا رو شکر از 2 هفته ی پیش کم کمک حرکات ریزی مثل ضربه های کوچولو موچولویی رو حس کردم و از خوشحالی بال در آرودم. نمی تونم وصفش کنم بی نظیره بی نظیر. خدایا برای همه ی آرزومندان این لحظه ی ناب مادری رو قسمت کن. 

از ذوق دلم می خواست فریاد بزنم. از اون روز تا حالا هم حرکات شما طلا خانم بیشتر شده هم ضرباتت قوی تر شده. گاهی وقتا انقدر سریع و محکمه که مجبور می شم از جام پا شم و تغییر موضع بدم. بابایی هر 2-3 ساعت یه زنگی می زنه و به بهونه های مختلف حال تو رو ثانیه به ثانیه می پرسه. حتی حساب لگد زدنات و هم داره. بابایی حسااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااابی عاشقته. از روزی هم که تو سونوی سه بعدی دیدتت عاشقتر هم شده. هی سفارش می کنه برات کتاب شعر و داستان بخونم. دیگه دخترم دخترم شده ورد زبونش. عزیز مادر، دختر رویاهای مامان و بابا، تو رو خدا صحیح و سالم بیا تو بغلمون. عاشقتیم. بوووووووووووووووووووووووس.

بوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوس

پ.ن: راستی عشق مادر، مادر جون به سلامتی از سفر حج برگشت و یه دنیا لباس و اسباب بازی های خوشگل برات آورد تقریبا نصف سهم ما رو شما خانم طلا، نیومده خوردی. ایشالا می آی خودم لباس خوشگلا رو تنت می کنم. مادر به فدات حسابی چشم به راه اومدنتم. ایشالا سر فرصت عکس لباسا و عروسکا رو برات می ذارم. بوس.

پسندها (5)

نظرات (5)

niloofar
1 خرداد 93 18:24
امان از این مردم که آدم و اینطور نگران میکنند خدارو شکر که همه چی رو به راهه. حالا رفته رفته حرکتهای دخترت منظم هم میشه. حتی میدونی کی خوابه و کی بیدار وافعا امان ازشون. هر لگدش برام لمس زندگیه.
مامان آینده
3 خرداد 93 10:14
عزیزم انشالله همیشه با دختر نازت شاد شاد و خوشبخت باشید که می دونم برای یک زن هیچ لذتی بالاتر از لمس مادری نیست... مواظب خودت و جانک جان باش مرسی مامان آینده جون. ایشالا بزودی زود تمام این حس ها بیاد سراغت عزیزم. برای اون روز دعا می کنم.
مامان افسانه
3 خرداد 93 23:40
چقدر عالی که دیگه حسش میکنی کم توی هفته 16 یا 17 بود اولین بار حسش کردم از خوشحالی می خواستم پرواز کنم همه نی نی ها به امید خدا صحیح و سالم بیان بغل مامان باباشون امیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن راستی خاله بی معرفتی هستی به دخترم سر نمیزنی بذار دخملت دنیا بیاد منم نمیام وبلاگش وااااااااااااااااای نه. شرمنده به خدا. می دونم کم کاری می کنم یه خورده تنبل شدم. قول می دم جبران کنم خاااااااااااااله جون.
زهرا
4 خرداد 93 17:27
به به وبلاگ جدید مبارککککککک دختر گلت مرسی خانمی.
مامان افسانه
6 خرداد 93 23:53
سلام دوست عزیزم می دونم دیگه داری به جاهای سخت سخت بارداری می رسی ولی همین سختیها این دوران رو شیرین میکنه حسابی مراقب فرشته تو راهی مون باش نی نی دوست داریییییییییییییییییییییییییییییییییم مرسیییییییییییییییییییی خاله جون.