سخنی با دختر رویاهای مامان بابا
سلام خانمم. عزیزم. دخترکم. امروز مامان خونه تنهاست و اولین باره که احساس می کنه یکی دیگه غیر از خدا هست که با اینکه نمی بیندش عاشقشه. البته عکسای سونوی 3 بعدی هست که اگه نبود مامانی تا حالا از فوضولی ترکیده بود. مامان جون ! یه چمدون مخصوص خودت داری که هر خورده ریزی که تا حالا برات خریدم و گذاشتم توش. هر وقت دلتنگ می شم می رم سراغش و با دیدن اون لباسای بندانگشتی و اون عروسکای قد و نیم قد، حسابی قند تو دلم آب می شه.
طفلکی بابایی خیلی ازمون دوره واسه همین با خیال تو زندگی می کنه. این شش ماه، من هر روز لمست کردم و از فکر حضورت تو وجودم سرشار از آرامش شدم اما می خوام بدونی بابایی هم اندازه ی من شاید هم بیشتر با خیال تو عشق کرده و روزاشو به شب رسونده. بابایی به خاطر کارش از ما دوره اما با ابن حال اگه بیشتر از من برات زحمت نکشیده کمتر هم نبوده. بابایی خیلی دوست داره و الان روزشماری می کنه تا وقتش بشه و بیای و اونم بتونه مثل من بغلت کنه و تمام عشقش و نثارت کنه. تمام این شش ماه، دوری و تنهایی رو تحمل کرده تا من پیش مامان ناهید بمونم و استراحت کنم و راحت باشم تا شما خانم طلا راحت باشی.
واسه ی همین من فکر می کنم اگه تا اینجای بارداری من با جونم حمایتت کردم بابایی با عشقش حمایتت کرده و من ایمان دارم این چیزی کمتر از زحمات دوران بارداری نیست. دخترم، شما بهترین بابای دنیا رو داری و می دونم وقتی بیای ده برابر من عاشقش می شی.
ما عاشقانه عاشقتیم جانکم.
ایشالا بزودی خودت به سلامتی بیای و عکسای خودت و باباییت و بذارم تو وبلاگت عسلم.













سخنی با دختر رویاهای مامان بابا 





