سونوی NT
سلام نازنینم. 25 اسفند من و تو رفتیم برای سونوی NT . راهرو انتظار خیلی شلوغ بود و هر از چندگاهی یه صدای بلند تالاپ تولوپ از تو اتاق سونو به گوش می رسید. این اولین باری بود که من تو مطب یه دکتر نشسته بودم و قتد تو دلم آب می شد. تنها استرسم سلامتی تو بود. بالاخره بعد از 1 ساعت انتظار نوبتم شد و رفتیم تو. در بدو ورود با یه آقای دکتر مهربون و خوش اخلاق روبرو شدم و از همین ابتدا حس مثبتی سراسر وجودمو در بر گرفت. وقتی روی تخت دراز کشیدم هیچ تصوری از تو نداشتم. اما ناگهان حرکت یه بدانگشتی ناز که بدنش با یه حریر سفید و نازک پوشیده شده بود و مثل یه پری دریایی توی رحم من در حال شنا و دست و پا زدن رقص گونه بود نظرم رو به خودش جلب کرد. نمی تونم اون لحظه رو وصف کنم شاید وقتی خودت به دنیا بیای و زمان مادر شدن یا پدر شدنت برسه و با این صحنه روبرو شی بتونی حس زیبای اون روز من و درک کنی. انقدر ناز و ظریف بودی که من تمام مهره های ستون فقراتت رو می دیدم و دست ها و پاهای ظریف و کوچیکت که من و یاد دست های فرشته ها تو کارتونای بچگیم می انداخت ، دلم و حسابی برده برد. خدا رو شکر همه چیت خوب بود و دکتر از حرکاتت هم راضی بود و می گفت به نسبت سنت خیلی خوبه. خاله نسیم و مادر جون هم همرامون بودن و از دیدن تو حسابی هیجان زده شده بودن. دکتر هر کاری کرد نتونست بفهمه شما وروجک دختر نانازی یا پسر طلا. دیدم هی داره بهت فشار میاره گفتم نمی خوام بدونم جنسیتش چیه. همین که حالش خوبه برام کافیه. از مطب که اومدیم بیرون، عطر سنبل های اون ور خیابون حسابی مستم کرد. از فکر اینکه منم مثل لاله ها و سنبل ها و نرگس های شب عید گل داده بودم حسابی کیفور شدم. خدا رو شکر کردم که امسال منم مثل درختای تو حیاط پدرجون، به شکوفه ام می نازم. همین موقع بابایی (به دلیل کاری ازمون یه مدتی دوره) زنگ زد و حسابی از شنیدن خبرای خوب خوشحال شد. انگاری تمام خستگیش در رفت. عزیز نازنین، جانک مامان و بابا، همیشه خوب باش. بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس.

























سونوی NT 
