دلسا جوندلسا جون، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 18 روز سن داره

دلسا دختر رویاهای مامان و بابا

سونوی NT

1393/2/8 16:03
نویسنده : مامان فاطمه
269 بازدید
اشتراک گذاری

سلام نازنینم. 25 اسفند من و تو  رفتیم برای سونوی NT . راهرو انتظار خیلی شلوغ بود و هر از چندگاهی یه صدای بلند تالاپ تولوپ از تو اتاق سونو به گوش می رسید. این اولین باری بود که من تو مطب یه دکتر نشسته بودم و قتد تو دلم آب می شد. تنها استرسم سلامتی تو بود. بالاخره بعد از 1 ساعت انتظار نوبتم شد و رفتیم تو. در بدو ورود با یه آقای دکتر مهربون و خوش اخلاق روبرو شدم و از همین ابتدا حس مثبتی سراسر وجودمو در بر گرفت. وقتی روی تخت دراز کشیدم هیچ تصوری از تو نداشتم. اما ناگهان حرکت یه بدانگشتی ناز که بدنش با یه حریر سفید و نازک پوشیده شده بود و مثل یه پری دریایی توی رحم من در حال شنا و دست و پا زدن رقص گونه بود نظرم رو به خودش جلب کرد. نمی تونم اون لحظه رو وصف کنم شاید وقتی خودت به دنیا بیای و زمان مادر شدن یا پدر شدنت برسه و با این صحنه روبرو شی بتونی حس زیبای اون روز من و درک کنی. انقدر ناز و ظریف بودی که من تمام مهره های ستون فقراتت رو می دیدم و دست ها و پاهای ظریف و کوچیکت که من و یاد دست های فرشته ها تو کارتونای بچگیم می انداخت ، دلم و حسابی برده برد. خدا رو شکر همه چیت خوب بود و دکتر از حرکاتت هم راضی بود و می گفت به نسبت سنت خیلی خوبه. خاله نسیم و مادر جون هم همرامون بودن و از دیدن تو حسابی هیجان زده شده بودن. دکتر هر کاری کرد نتونست بفهمه شما وروجک دختر نانازی یا پسر طلا. دیدم هی داره بهت فشار میاره گفتم نمی خوام بدونم جنسیتش چیه. همین که حالش خوبه برام کافیه. از مطب که اومدیم بیرون، عطر سنبل های اون ور خیابون حسابی مستم کرد. از فکر اینکه منم مثل لاله ها و سنبل ها و نرگس های شب عید گل داده بودم حسابی کیفور شدم. خدا رو شکر کردم که امسال منم مثل درختای تو حیاط پدرجون، به شکوفه ام می نازم. همین موقع بابایی (به دلیل کاری ازمون یه مدتی دوره) زنگ زد و حسابی از شنیدن خبرای خوب خوشحال شد. انگاری تمام خستگیش در رفت. عزیز نازنین، جانک مامان و بابا، همیشه خوب باش. بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس.

ماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچ

پسندها (1)

نظرات (9)

معصومه
8 اردیبهشت 93 13:28
چطور نفهمید نی نی چیه؟به من تا حالا سه بار گفتم البته اطمینان نکردم چون من تازه 5 ماه و 10 روزمه و همه میگن تا اوایل 7 نمیشه مطمئن شد انشالله سالم باشن البته من عاشق دخملماااااااا عهر دوش نعمت خدان شنایی تون خوشحالم نمی دونم عزیز. دکتر می گفت بعضی بچه ها زود نشون می دن. بعضی ها هم حتما باید 5 ماه و تموم کنن. من 14 هفتم بود که رفتم سونو. ایشالا نی نی ناز شمام به سلامتی به دنیا بیاد. ممنون که به ما سر زدین.
niloofar
8 اردیبهشت 93 14:07
مهم سلامتیه نینیه. خدا برات حفظش کنه. من هم لینکتون کردم مرسی عزیز.
هستی
8 اردیبهشت 93 15:41
سلام گلم. الهی خدا برات حفظش کنه عزیزم. خیلی برام جالب بود وقتی دیدم نی نی تو جانک صدا می کنی. آخه ما هم برای مسافر کوچولومون فعلا همین اسم و گذاشتیم. الهههههههههههههی قربون جانکتون. مواظبش باش. بووووووووووووووووووس. مرسی عزیز. چه جالب. راستی هستی جون لینکت کردم.
مامان نورا خانم
8 اردیبهشت 93 21:08
فاطمه جان سلام.انشاله یه روز عکس نی نی خوشگل و سالمت را ببینیم.حسابی از بارداری و دوران شیرین دونفریت لذت ببر.ممنون که به نورای منم سر زدی مرسی عزیزم. اینم یه عالمه بوس واسه نورای عزیزم.
sodabe
9 اردیبهشت 93 0:51
Salam azizam mamnoon k b mano baranam sarzadi..ba eftekhar kink mishi..ishala k janaket sahiho salamat biad too baghalet مرسی عزیزم. اینم یه عالمه بوس خوشگل برای باران پاک تر از باران.
صبا-یک بانو
10 اردیبهشت 93 13:21
سلام مامان فاطمه ی عزیز ممنون خانم از لطفت که اومدی به خونم.فرشته کوچولوی ما چطوره؟خوشحالم که باهات آشنا شدم عزیزم به دیده ی منت شما باید افتخار بدی منم شمارو لینک میکنم خوشحالم که یه مامان مهربون بهم افتخار دوستی داده. مواظب فرشته ی ما باش مرسی عزیزم. ممنونم که به من و فرشته سر زدی عزیز. منم خوشحالم که دوست گلی مثل تو عزیز پیدا کردم.
صبا-یک بانو
11 اردیبهشت 93 11:30
مامان فاطمه امروز به اون فرشته بگو واسمون خیلی دعا کنه باشه؟ حتما گلم. حتما
mojde
21 اردیبهشت 93 19:47
مامان افسانه
28 اردیبهشت 93 16:36
یکی از قشنگترین لحظه های دنیاست وقتی برای اولین بار صدای تپش یه قلب ار اعماق وجودت شنیده میشه خدایا این معجره عزیزتو به همه منتظرها نشون بدی خدا نی نی های مسافر و خودت حفظ کن واقعا همینطوره. الهییییییییییییییی آمین.