دلسا جوندلسا جون، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره

دلسا دختر رویاهای مامان و بابا

عشقم بزرگ شده

1393/4/2 18:20
نویسنده : مامان فاطمه
301 بازدید
اشتراک گذاری

سلام خانم طلا، عشقم، عسلم، افتخارم، دخترم! محبت

مامانی امروز برای اولین بار کل شکمم و به حرکت درآوردی. تا حالا یه جا وامیستادی و یه لگد کوچولو موچولوی ناناز مثل خودت می زدی. امروز که روی مبل لم داده بودم و داشتم "شوخی کردم" نگاه می کردم دیدم شکمم می لرزه و تکون می خوره شما خانم طلا رفتی پیاده روی تو شکم مامانی. از سمت چپ رفتی راست و هی می چرخیدی. واااااااااااااااااااااااااای الهی مامان به قربونت بشه.متنظربوس

راستی عسل مادر! یادم رفت برات تعریف کنم البته شما خودت بهتر می دونی که اومدیم تهران پیش بابایی. آخه از روزی که اومدیم کلی خوشحالی و هی وول می خوری. دیشب بابایی دست گذاشت رو شکمم و سرشو آورد نزدیکت و آروم آروم باهات حرف زد. ذوقی کردی که نگو و نپرس یهو پشت هم شروع کردی به لگد زدن. انقده خوشحال شدی که بابایی هم کاملا با دستش حرکاتت و حس می کرد. انقده بوست کرد انقده قربون صدقت رفت که نگو. همش می گه دختر نعمته برکته رحمته خدا رو شکر که لایق داشتنش شدیم. آره مامانی بابا خیلی برای داشتنت شاد و مسروره. الهی این شادی هر روز برامون بیشتر و بیشتر بشه. الهی همه ی خونه ها چراغاشون روشن روشن باشه.

گلم این روزا کم کم دارم وسایل سیسمونی شما شاخه نبات و آماده می کنم. نمی دونی چه کیفی داره. ایشالا خودت میای بعد به موقعش یه مامان خانم خوشگل و خوشبخت و ناز میشی، می فهمی چی می گم. الهی قربونت بشه مادر. من و بابایی عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشقتیم.

محبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبت

پسندها (6)

نظرات (9)

لیلا
2 تیر 93 18:45
ای جان،خدا حفظش کنه دخمل نازتو کی میشه منم این لحظات وحالات و تجربه کنم؟؟ دعا کن خانومی برای من حتما لیلا جان. مگه میشه دعا نکنم. خانمی مطمئنم خیلی زود این حالات و احساسات میاد سراغت. من و دخترم با هم دعا می کنیم. ایشالا یه خوشگل و ناز و سالمش قسمتت بشه. الهی آمین.
مامان آینده
2 تیر 93 22:44
اشک شوق در چشمانم حلقه زد الهی همیشه احساس خوشبختی در خانواده ی مهربونت موج بزنه و دختر نازت به سلامتی دنیا بیاد و آغوشتون پر از عشق و محبت بشه خیلی خوشحالم که شاد هستید خدا پشت و پناهتون همیشه ممنونم عزیز دلم. الهی نی نی نازت هم خیلی زود بیاد و چراغ دلت روشن بشه.
ابجی سجا
2 تیر 93 23:03
تمنا دارم از آسمان که اگر حتی قطره ای خوشبختی از آسمان بارید، بر گونه ی تو باشد ممنون از این آرزوی زیبا و دعای خیر.
ابجی سجا
4 تیر 93 10:44
سلام خاله جون ممنون نظرلطفتونه خيلي خوشحال شدم مرسي
ابجی سجا
4 تیر 93 10:44
خيلي خوش اومدين سراغمون مرسی خاله جون
ابجی سجا
4 تیر 93 10:50
خاله جون باافتخارلينك شدين مرسی عزیزم.
مامان پریسا
5 تیر 93 7:08
آفرین به این دختر خوشگل که زورش اینقدر زیاد شده. سالم و شاد باشید و لب‌هاتون خندون مرسی خاله جون.
niloofar
5 تیر 93 21:06
چه خوب که برگشتی پیش همسرت. اینطوری روزها برات زودتر و قشنگتر میگذرن. از این تکون ها نهایت لذت و ببر که همه میگن بعد از زایمان قبل از هرچیزی دلتنگ همین تکونهای ناز کوچولو میشنین این یه هفته ی با هم بودن خیلی خوش گذشت. اما چون همسرم می بایست بره ماموریت، دوباره برگشتیم شمال تا ایشالا بعد از زایمان برگردم. آره منم شنیدم این دلتنگی ها بعد زایمان تفریبا یه تجربه ی عمومیه.
مامان افسانه
6 تیر 93 0:46
فاطمه جونم پس به سلامتی برگشتی تهران پیش همسری الهی بگردم جانکم صدای بابایی رو شنیده حسابی خودشو لوس کرده امون از دست این دخملا که اینهمه بابایی ان آره افسانه جون واسه یه هفته رفتیم تهران اما دوباره برگشتم شمال. آخه دکترم شماله خدا بخواد می خوام شمال زایمان کنم. این خانم که بدجوری باباییه