عشقم بزرگ شده
سلام خانم طلا، عشقم، عسلم، افتخارم، دخترم! 
مامانی امروز برای اولین بار کل شکمم و به حرکت درآوردی. تا حالا یه جا وامیستادی و یه لگد کوچولو موچولوی ناناز مثل خودت می زدی. امروز که روی مبل لم داده بودم و داشتم "شوخی کردم" نگاه می کردم دیدم شکمم می لرزه و تکون می خوره شما خانم طلا رفتی پیاده روی تو شکم مامانی. از سمت چپ رفتی راست و هی می چرخیدی. واااااااااااااااااااااااااای الهی مامان به قربونت بشه.

راستی عسل مادر! یادم رفت برات تعریف کنم البته شما خودت بهتر می دونی که اومدیم تهران پیش بابایی. آخه از روزی که اومدیم کلی خوشحالی و هی وول می خوری. دیشب بابایی دست گذاشت رو شکمم و سرشو آورد نزدیکت و آروم آروم باهات حرف زد. ذوقی کردی که نگو و نپرس یهو پشت هم شروع کردی به لگد زدن. انقده خوشحال شدی که بابایی هم کاملا با دستش حرکاتت و حس می کرد. انقده بوست کرد انقده قربون صدقت رفت که نگو. همش می گه دختر نعمته برکته رحمته خدا رو شکر که لایق داشتنش شدیم. آره مامانی بابا خیلی برای داشتنت شاد و مسروره. الهی این شادی هر روز برامون بیشتر و بیشتر بشه. الهی همه ی خونه ها چراغاشون روشن روشن باشه.
گلم این روزا کم کم دارم وسایل سیسمونی شما شاخه نبات و آماده می کنم. نمی دونی چه کیفی داره. ایشالا خودت میای بعد به موقعش یه مامان خانم خوشگل و خوشبخت و ناز میشی، می فهمی چی می گم. الهی قربونت بشه مادر. من و بابایی عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشقتیم.


































































عشقم بزرگ شده 





