دلسا جوندلسا جون، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

دلسا دختر رویاهای مامان و بابا

شروع هفت ماهگی

1393/3/14 11:54
نویسنده : مامان فاطمه
332 بازدید
اشتراک گذاری

سلام خانم طلا. مامانی ! امروز من و شما با هم وارد هفت ماهگی شدیم. شما یه قدم دیگه به اومدن تو بغل مامان بابا نزدیک تر شدی و مامان بابا یه قدم به رسیدن به بزرگ ترین آرزوشون. خانمی این روزا همش صورت خندونت تو عکس سونو جلو چشمه و تجسم اینکه وقتی بیای چه عشقی با خودت میاری دیوونم می کنه. همش فکر می کنم چه جوری می خندی، چه جوری گریه می کنی، چه جوری شیر می خوری، چه جوری وقتی داری تو بغلم شیر می خوری با اون چشای نازت معصومانه بهم نگاه می کنی؟ این فکرا قند تو دلم آب می کنه. همش صبح تا شب برات این شعر شاهنامه گونه رو زمزمه می کنم که:

مرا در جهان خود یکی دختر است 

که از جان شیرین گرامی تر است

به بالا بلند و به گیسو کمند

زبانش چو خنجر، کلامش چو قند

بهشتیست آرسته و پر نگار

چو خورشید رخشان به خرم بهار

بعد از خوندنش هم کلی با خودم می خندم که چقدر حماسی دخترم و ناز می دم. خانمی! این روزا هوا حسابی ابری و بارونیه. البته بگم من عاشق بارونم. از طرفی هوا خیلی گرمه و شما خانم طلا به لطف خدا داری بزرگ و بزرگ تر می شی و مامانی هی گرم تر و گرم تر می شه و گاهی انقدر گرمش می شه که تمام صورتش سرخ می شه. عشق مادر! از وقتی تو اومدی تو دلم معنی این جمله که هر چه از دوست رسد نیکوست ... رو با تموم دل و جونم درک کردم. هرچی از شما خانم طلا برسه عشقه.

مامانی عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشقتم.بوسمحبتبوسمحبتبوسمحبتبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوس

پسندها (4)

نظرات (4)

مامان پریسا
14 خرداد 93 12:02
سلام ان شاء الله دختر خانوم گلت سالم و سلامت دنیا میاد و به زودی همین شعر زیبا رو برات می‌خونه. مرسی خانمم.
محیا منتظر
15 خرداد 93 12:09
سلام بانو. هدا قند و نباتت را صحیح و سالم به آغوشت برساند الهی... ممنون که همراه و همدلی با من...ممنون که دعایم می کنی... سلامم را به خانم طلای نازنینت برسان... ممنون که به ما سر زدی خانم. من و خانم طلا هر دو دست به دعاییم.
mozhgan
16 خرداد 93 20:48
سلام هستی جون خوشبحالت چقد با عشق با نی نی کوچولوت حرف میزنی منکه قندتودلم آب میشه من خیلی زود هوس بچه دار شدن رو انداختم تو دلم چون هنوز عقد هستیم و نرفتیم تو خونه خودمون واسم دعا کن زود بگذره و منم مامان بشم. ایشالا مژگان جون. نظر لطفته خانم. ایشالا خیلی خیلی زود زود بعد از عروسی یه نی نی ناز خوشگل چراغ خونت می شه.
مامان افسانه
17 خرداد 93 1:32
چقدر نوشتن برای کسی که فقط مادر میتونه درکش کنه حسش کنه عجیبه فاطمه جونم عاشق وبلاگتم منو به دوران قشنگ بارداریم می بره دوران نگرانی ها و خوشی ها خانم خانمایی ک تو راهی و داری اماده میشی بیایی بدون اینجا همه دوست دارن از همه بیشتر هم مامان و بابای گلت فاطمه جونم حسابی مراقب خودت و نی نی باش بووووووووووووووس مرسی عزیزم. خوش به حال دختر من که خاله ی گلی مثل شما داره خاله افسانه جووووون.