شروع هفت ماهگی
سلام خانم طلا. مامانی ! امروز من و شما با هم وارد هفت ماهگی شدیم. شما یه قدم دیگه به اومدن تو بغل مامان بابا نزدیک تر شدی و مامان بابا یه قدم به رسیدن به بزرگ ترین آرزوشون. خانمی این روزا همش صورت خندونت تو عکس سونو جلو چشمه و تجسم اینکه وقتی بیای چه عشقی با خودت میاری دیوونم می کنه. همش فکر می کنم چه جوری می خندی، چه جوری گریه می کنی، چه جوری شیر می خوری، چه جوری وقتی داری تو بغلم شیر می خوری با اون چشای نازت معصومانه بهم نگاه می کنی؟ این فکرا قند تو دلم آب می کنه. همش صبح تا شب برات این شعر شاهنامه گونه رو زمزمه می کنم که:
مرا در جهان خود یکی دختر است
که از جان شیرین گرامی تر است
به بالا بلند و به گیسو کمند
زبانش چو خنجر، کلامش چو قند
بهشتیست آرسته و پر نگار
چو خورشید رخشان به خرم بهار
بعد از خوندنش هم کلی با خودم می خندم که چقدر حماسی دخترم و ناز می دم. خانمی! این روزا هوا حسابی ابری و بارونیه. البته بگم من عاشق بارونم. از طرفی هوا خیلی گرمه و شما خانم طلا به لطف خدا داری بزرگ و بزرگ تر می شی و مامانی هی گرم تر و گرم تر می شه و گاهی انقدر گرمش می شه که تمام صورتش سرخ می شه. عشق مادر! از وقتی تو اومدی تو دلم معنی این جمله که هر چه از دوست رسد نیکوست ... رو با تموم دل و جونم درک کردم. هرچی از شما خانم طلا برسه عشقه.
مامانی عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشقتم.



































شروع هفت ماهگی 



